حمد الله مستوفى قزوينى
437
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
يزيد مهلّب به فرمانِ او * به ميرى بدان كشور آورد رو « 1 » امارت يزيد مهلّب بر خراسان و فتح گرگان وكيع از خراسان سوى شام شد * خراسان مَر آن مير را رام شد 35 چو بَر راه مازندران و طبر * نبُد راه كس را بدان بوموبر يزيد مهلّب از آن ننگ داشت * كه آن قوم بر خلق ره تنگ داشت بر آهنگِ آن ملك لشكر كشيد * سپاهش زِ كين تيغ و خنجر كشيد نخستين ز ملك دهستان « 2 » سپاه * شدند اندر آن راه پيكارخواه دهستانيان ز آن حصارى شدند * سپه گِرد آن شهر حلقه زدند 40 در او از شُد آمد ببستند راه * به هركار گشتند هم رزمخواه در او پيشوا بُد شهى صول نام * فرستاد پيشِ مسلمان پيام كه : « گر ز آنكه زنهار باشد به جان * مرا با سهصد مرد از اين مردمان زن و بچه و چيزِ ما همچنان * به ما بر مسلّم بود اين زمان سپاريم شهر و به جايى دگر * شويم و نگرديم پرخاشخر » 45 پذيرفت آن صلح از ايشان يزيد * دهستان از اين صلح فرمان گزيد سپاهى در او چار باره هزار * بُدند ، سربهسر را تبه كرد زار از اين كار گرگانيان صلحجو * شدند اندر آن وقت از بيمِ او ( 361 ) پذيرفت آن صلح و چندى سپاه * نشاند اندر آن شهر و زو شد به راه دهستانى و صُول آنجا بماند * يزيد و مسلمان سپه زو بِراند 50 به مُلك طَبر آوريدند رو * همه بيشه و كوه بود اندر او درختافگنى چند در پيش داشت * كه كارِ درختافگنى كيش داشت
--> ( 1 ) ( ب 33 ) . وكيع در خراسان ماند و كارمندانش را بر سر كار فرستاد . . . و سر قتيبه و سرهاى نزديكان او را براى وى فرستاد و اين در سال نود و شش بود ، و چون نامهء وكيع به سليمان رسيد مىخواست كه ( فرمان حكومت خراسان را ) براى او بنويسد ، ليكن به او گفته شد كه او مردى است كه فتنه او را بلند مىكند و سنت او را پست مىسازد و شايستهء امارت نيست . ( تاريخ يعقوبى 2 / 254 ) ( 2 ) ( ب 38 ) . طبرى و العبر ، دهستان و در پانويس العبر 2 / 121 ، قهستان آمده است .